یکی از روز های گرم تابستون بود که دوستم اومد دنبالم ساعت 11 گفت که تو بیلیارد شایان مسابقات شروع شده با هم آماده شدیم و راه افتادیم با سه پرس تاکسی رسیدیم تازه قرعه کشی بود و هوا به شدت گرم به حدی که اگه پیاده میومدیم شاید 1.2 کیلو چربی آب میکردیم .تا قرعه کشی شروع بشه رفتم بیرون بیلیارد و یه نخ هنری وینتر منس در آوردم شروع کردم به کشیدن پکهای سنگین ولی با فاصله میزدم و خودمو خالی میکردم نمیدونم چرا ولی همیشه خدا انگار یه غمی تو دلم بودهمیشه یه بهونه واسه بدبخت دونستن خودم داشتم شروع بدبختی هام از وقتی بود که عاشق بودم با یه دختر دوست بودم میگفتم دنیای منی میگفت تو هم همین طور میگفتم بدون تو نمیتونم میگفت منم همین طور ... آخرش رفت .. رفت به همین سادگی با اون همه عشقی که بهش داشتم کسی که میگفتم دنیامی تنهام گذاشت کسی که می پرستیدمش همه رو یه طرف میذاشتم اونو یه طرف . خیلی ازش خواستم برگرده اما ... اما نیومد حتی جوابمو نمیداد یا نگاه نمیکرد میگفتم خدایا من چی کار کردم ای خدا... تا این که دوستام خبر دادن با یکی دیگه ریخته رو هم میدونین فکر کنم تا حالا واستون پیش نیومده اما وقتی شنیدم همش خودمو گول زدم که نه این اون سارا نیست اینا دروغه همه دروغ میگن تا خودم ندیدم باور نکردم دستاش تو دستای پسره بود همون دستهایی که یه موقع تو دست من بود همون هایی که هیچ وقت از خودم جدا نمیکردمش اما... حالا با یکی دیگه .یه بار که تنها دیدمش رفتم جلو گفتم تروخدا سارا جون هر کی دوست داری یه چیز میپرسم بعدش میرم با کلی ناز و افاده قبول کرد بریم تو یه کوچه پرسیدم چرا...؟!! آخر ما این شد چرا نامردی کردی . خیلی جدی و با افاده و از خود متشکر گفت من نامردی نکردم اونو به تو ترجیح دادم همین گفتم حرفات یادته یادته بهم چی میگفتی ... نذاشت حرفم تموم شه گفت کار دارم و رفت .همون جا موندم پاهام حرکت نمیکردن بعد اون بود که بیچاره شدم همه میگفتن افسرده شدی اما من نمیدونستم تو خونه مینشستم ساعت ها به درو دیوار نگاه میکردم تو جمع هایی که خنده و .. بود نمیرفتم گوشه گیر شده بودم تو این وسط پدر و مادرم هم داشتن آب میشدن 5 ماه به شدت افسرده بودم پیش چند تا روان پزشک رفتیم اما اونا هم نتونستن منون بشناسن فکر میکردن درمان شدم اما این طور نبود سیگار کشیدنم از همون موقع شروع شد به هیچ وجه نمیدونستم چرا میکشم ولی یه تلقین واسم بود که ارومم میکنه دردهامو بدبختی هامو که به هیچکی نمیتونستم بگم با سیگار بیرون میدادم. تا یک سال موهام رو با تیغ میزدم موهایی که همه حسرتشو میخوردن خرمایی رنگ بلند و لخت لخت تو خیابون همش سرم پایین بود همیشه افکارم درگیر یه بحث بود چرا ...؟!! . همه ی این اتفاقات تو چند لحظه که از بیلیارد اومدم بیرون و مشغول سیگار کشیدن بودم اومد تو ذهنم و از جلوی چشمام رد شد سیگار داشت نفس های اخرش رو میکشید منم تمومش کردم و رفتم تو مسابقات ناین بال بود تا ساعت 6 ادامه داشت که من نفر دوم شدم و 50 تومن پول بهم دادن به خاطر پول بازی نمیکردم بازی میکردم چون دوست داشتم پولو دادم به دوستم و گفتم بیا اینا مال تو برو حال کن حمید دوستم گفت خر شدیا برش دار دیگه با کلی اصرار نصف نصف کردیم و راه افتادیم گرمی بیش از حد هوا باعث شد تا سردرد سینوزیتیم شروع بشه فکر کنم 3 سال هست که سینوزیت دارم که این دکترهایی انگل مملکت فقط راه تسکینشو بلدن نه درمان چون هیچی تو این 3 سال از سردردهام کم نشد از زور درد چشمام باز نمیشد حمید رو صدا کردم با یه دربستی میرم خونه تا رسیدم مادرم شروع کرد کجا بودی بهزاد دلم هزار راه رفت و و و.... هیچ جوابی ندادم هنوز نمیدونست که سردردم شروع شده کم کم دارم داغ میکنم اما ... اما اون مادرمه و حق داره نگران تک بچش باشه این همه صرف نکرده که یهو از دستش بده با این که میدونم حرفهاش از روی نگرانیه اما بازم داغم که سردردم بیش از حد زیاد میشه و میگرنم عود میکنه دیگه نا ندارم بلند شم محکم میوفتم زمین جیغ مادرم بلند میشه تازه فهمیده سرم درد میکنه فوری میره از تو یخچال یه خروار قرص نمیدونم آموکسی کلاو استامینوفن فارما و ... هزار کوفت و زهره مار بهم میده منم لنگون لنگون میرم تو اتاقم مثل نعش میوفتم رو تخت به امید این که سر دردم خوب بشه کام رو روشن میکنم و کل تراک های کریس دبرگ رو میندازم تو مدیا پلیر با ناله هاش خفه میشم و باز یاد بدبختی هام میوفتم بدبختی که همیشه واسش یه بهونه تو وجودم هست . کم کم داره دردش خوب میشه ولی هنوزم دندونهام رو روی هم فشار میدم تا درد از اینم کمتر بشه نمیدونم کی خوابم میبره که با تکون ها بیدار میشم ساعت 7:20 دقیقه اس مادرم تلفن رو گرفته جلوی چشمام میگه حمیده جواب میدم بعد کلی حرف زدن حمید از نگرانی در میاد و رضایت میده و با کلی اصرار یه قرار فیکس میکنیم تا بریم بیرون 5 شنبه اس و خیابون ها قیامته مخصوصا پاسداران که هرچی ولگرده الاف و جنده و دختر و... میرن اونجا تا خودشون رو به عرضه بذارن از یه ماه پیش بود که با قسم دوستم دیگه موهام رو نزدم تو آینه یه نگاه به خودم میکنم به صورتم صورتی که شاید خیلی ها آرزوش رو دارن و خیلی از دختر ها دوست دارن همچین دوست پسری داشته باشن توجهی نمیکنم فقط یه لکه که رو صورتم هست رو با اب دهنم پاک میکنم تیشرتم رو که دیروز با حمید خریدم میپوشم همین طور هم کفش و شلوار رو. میزنم بیرون سر خیابون میبینم حمید منتظره و با دیدن من لبخند میزنه سلام بهزاد سلام میکنم و راه میوفتیم تو راه بازم مثل همیشه از قیافم و تیپم تعریف میکنه . حمید خودش خیلی خوشتیپه و موهای پور چشم های آبی ای یه نمونه کوچیک از بهرام رادان. بازم مثل همیشه ساکتم و به حرف هاش گوش میدم فقط حمید میدونه که من خودم رو نمیگیرم و طبیعتم همین طور کم حرفه بر خلاف خیلی ها که خیلی چیزا پشت سرم گفتن و میگن . میرسیم به پاسدارن و راه میوفتیم جمعیت تو هم میلولن و هر کی داره واسه خودش طور میکنه انقدر هست که هر پسره 2/3 تا واسه خودش جور کنه و هر دختر هم 5/6 تا دوست پسر بگیره یه بار که خیابون رو سر و ته میکنیم حمید یه کیس پیدا میکنه و با 1 فقط 1تیکه طرف راضی میشه و میاد تو کوچه دختر ها 4 نفرن و ما 2 نفر یکی از دختر ها میاد جلو :من ستاره ام(حمید چند متر اون ور تر داره با دختره که اسمش رزاست حرف میزنه) اسمت رو بهم میگی بهش محل نمیدم یه کم جا میخوره و بازم میپرسه حالا چرا خودتو میگیری اسمتو بگو دیگه من ستاره ام برمیگردم رو به اون ور بازم حرف میزنه : چیه از دختر ها میترسی این بار دیگه نمیتونم ساکت شم : نه
جوون ایرانی___________________________(قسمت سوم و آخرین قسمت)
10 دقیقه بعد.......................
پسر افتاده رو زمین.......سرش شکسته......دستش زخمی شده......کفش و تیشرتش رو بردن.................
پسر تازه متوجه زندگی شده...متوجه واقعیات های زندگی......از سرش خون می ره همین جور........
دختر بچه ای آدمس فروش رو می بینه......
این موقع شب تو پارک چیکار می کنه.... این دختر با این قیافه زیبا چه سرنوشتی پیش روش..... می بینه دختر به سمتش میاد.....دستمال کثیفی از جیبش در میاره و به پسر می ده......
پسر نگاهی به چشمای معصوم دختر می کنه دستمال کثیف رو دستش می گیره و می زنه به زخم سرش....
دختر با صدای کودکانش می گه...
_آقا کی شمارو به این روز در آورده؟
هیچکی..... تو چندسالته؟
_8سالم.
مامان بابات کجا هستن؟
_مامان بابام خیلی وقت پیشا مردن الان با دوست بابام زندگی می کنم.
خونت کجاس؟
_حلبی آباد.
درس می خونی؟
_نه خیلی دوس داشتم بخونم.
چرا آدمس فروشی می کنی؟
_آخه اگه به علی آقا پول ندم هرشب برم خونه منو می گیره می زنه.......
چقد باید هرشب بهش بدی؟
_2000هزارتومن.
چقد تاحالاجمع کردی؟
_800تومن.
پسرک ماتش می بره.....پسرک خشکش می زنه......از درد زخماش از درد کبودیه بدنش فراموشش می شه........ واسه دوهزار تومن.....دوهزارتومن که اون هر روز فقط پول یه دسر تو کافی شاپ می شه.................
دست تو جیبش می کنه.... اما هیچ پولی خودش هم نداشت.......تازه امشب معنای واقعی فقر رو چشیده......صدای دختر با اون موهای بلند و چهره معصوم و سیاه شدش می گه......
_آقا یه سوال داشتم.
چیه عزیزم بگو...
_یکی دوبار این سوال از آدمای پولدار پرسیدم اما همشون حتی بدشون میومد به من جواب بدن...
بگو من جواب میدم.
_همه دخترا مثه من اینجور کار می کنن؟
تو این سوال دختر صداقت کودکانه وجود داشت.....معصومیت کودکانه.....پسر موند چی بگه.....بگه خیلی از دخترای همسن تو فقط واسه خرید یه عروسک بالای 50هزارتومن خرج می کنن......بگه تا از دمه یه مغازه لباس رد می شن تا دلشون یه لباس رو بخواد حتی خیلی گرون هم باشه پدر و مادرش براش می خرن...........با صدای دختر باز به خودش میاد....
_آقا سوالم خیلی بد بود؟
نه....مکثی می کنه.....اسمت چیه؟
_مریم.
مریم جون بعضی دخترا هستن که پولدارن....بعضی نه پولدار نه فقیر....بعضی هم فقیر...
_چرا آقا بعضی یا پولدارن بعضی یا مثه منن؟؟؟؟؟؟؟؟
پسر موند که چی جواب بده... می دونست اگه بگه چون خدا خواسته می پرسه چرا من باید فقیر باشم که هر شب کتک بخورم.....پسر نمی دونست چه جوابی بده....تا امروز اصلا به این چیزا حتی فکرم نکرده بود..... تا امروز زندگیش فقط شده بود خوش های خودش پارتی رفتن...دختر بازی و هزارتا کار دیگه.....بارها می تونست کمک کنه اما هیچوقت حتی به این چیزا فکر هم نمی کرد...............
_آقا من باید برم هنوز تا 2000هزارتومن مونده که جمع کنم....
پسر نگاهی به ساعت پارک می ندازه می بینه ساعت از 12 نیمه شبم گذشته.....
این موقع شب خطرناکه ممکن بلایی سرت بیاد...
_مجبورم اگه پول جمع نکنم باز مثه هرشب میگیره منو با اون کمربند سیاه و بزرگش می زنه آقا من همون دستمال رو بیشتر نداشتم اونو می دم مال شما باشه.....
و دختر از پسر دور می شه......... جلوی حرف زدن پسر گرفته شده.......آره گرفته شده..... یه بغض بزرگ جلوی حرف زدنش رو گرفته..........
پسر می دونست که در آینده چه سرنوشتی برای این دختر پیش میاد.... می دونه اگه الان داره آدامس می فروشه بعدها تن خودش رو می فروشه....اون موقعه مشتریه تن این دختر پسرای مثه خودم هستن.....
پسر پاشد که بره دنبال دختر اما بدنش درد شدیدی می کرد....نگاهی به دستمال کثیف و خونیه دختر می ندازه..... اون از دستمالش گذشت.........
واقعا مونده بود چیکار کنه.....دلش می خواست به این دختر کمک کنه....اما تو سیاهی پارک رفت........رفت ادامه بده اون سرنوشت تلخش رو......اون سرنوشتی که آخرش با هزارتا بیماری با هزار تا بدبختی تموم می شه.......
تازه فهمیده بود همه اینا حرفه اگه آدمی تو هر شرایطی هم باشه می تونه موفق باشه.....تازه فهمید این حرف دروغ......... پسر داشت شکنجه روحی می شد.......
نگهبان پارک رو می بینه به سمتش میاد.........................
20دقیقه بعد بیمارستان....
پسر تو تخت بیمارستان خوابیده.....
پرستار:آقا اون دستمال کثیف رو بندازین تو اون سطل آشغال کنار تخت.
نه این دستمال یه هدیه اس.
پرستار نمی فهمه منظور این پسر چیه.......
10دقیقه بعد.......
مامور پلیس میاد واسه برسی این قضیه....
مامور:شما رو کی به این روز در آورده؟
خودم.
مامور:می خواستی خودکشی کنی؟
نه.
مامور:پس چی کار می خواستی بکنی که این بلا رو سر خودت در آوردی؟
می خواستم فقر رو مزه کنم ببینم چجوریه.
مامور:مطمئنی که حالت خوبه؟
آره خوبم از این بهتر نبودم.
مامور:منظورتون چیه؟
ببخشید من نمی فهمم چی می گم امشب چیزی دیدم که واقعا تحت تاثیرم قرار داد.
مامور:چی دیدی؟
یه دختر.
مامور:یه دختر؟
آره یه دختر رو دیدم یه دختر کوچولو که ساعت 12 شب داشت آدامس می فروخت 800تومن جمع کرده بود هنوز کم داشت تا 2هزارتومن......
مامور:خوب؟
این دختر الان آدامس می فروشه اما بعدا تنش رو می فروشه.
مامور:اینا که گفتی به شما و این بلایی که سرت اومده چه ربطی داره؟
یعنی چی برای شما مهم نیست که یه دختر داره آدامس می فروشه؟
مامور:نه آدامس فروختن جرم نیست اما یه بچه آدمس بفروشه به عنوان کودک خیابونی می ره بهزیستی.
تو انسانیت داری؟
مامور:درست صحبت کنید آقا.
تو چی فکر می کنی فکر می کنی چون لباس دولتی تنته هرجور دلت بخواد می تونی فکر کنی...
مامور:گوش کنید آقا من از شما سوال می کنم به چیزایی که به شما ربط نداره دخالت نکنید...
من حرفام رو زدم دیگه چیزی برای گفتن ندارم..
مامور شماری خونت رو بگید.
..............................................
مامور می ره از اتاق بیرون که با خونه پسر تماس بگیره....
اما پسر تو افکار خودش قوطه ور شده...... تو افکار خودش.....که امشب زندگی رو درک کرد....دزدی...تباهی....سیاهی....بدبختی....نداری....و دید یه شب هم نمی تونه مثه اونا باشه......بغضش می گیره....از این بغضش می گیره..... که تا الان خواب بوده.....چه خواب مزخرفی.....از خودش بدش اومده.....از زندگیی که فکر می کرد چون باباش همچی داده پس واقعا خوشبخت.....اما نمی دونست که خوشبختی این چیزا نیست....نمی دونست که خیلی ها اون شبایی که می رفت پارتی...رستوران...چرخ زدن تو خیابونا....خیلی ها مثه اون دوخختر نگران اینن که 1200تومن رو جور کنن که شاید امشب مثه شب های قبل کتک نخورن....
.
.
اینم آخرین قسمتش
جوون ایرانی(قسمت دوم)___________________
طرفای عصر بود می رم یه سر خونه که 60 تومن وردارم .... می بینم دمه درب خونه ماشین بابا هستش می رم تو می بینم تو حال نشسته خیلی هم عصبانی تو دلم گفتم خوب شد که هست یه 100تومن راحت الان ازش می تونم بگیرم....
سلام بابا.
پدر بسمت پسر میاد جلوش وامیسته و می خوابونه تو گوش پسر....
_چطور تونستی با اون دختر اینکارو انجام بدی؟
درمورد کدوم دختر صحبت می کنی؟
_خفه شو خودت خوب می دونی در مورد کدوم دختر دارم حرف می زنم،امروز عسل زنگ زده بوده خونه با مامانت صحبت کرده بوده همچی رو هم گفته بوده.
پسر یه لحظه ماتش می بره..........
داره دروغ می گه من این دختر خیلی کم می شناسمش بابا باور کن......
پدر نمی ذاره پسر حرفش رو ادامه بده......
ببین کوروش من تاحالا برات هیچی کم نذاشتم گفتی موبایل می خوای برات گرفتم، گفتی هفته 100تومن پول توجیبی می خوای بهت می دم،گفتی ماشین می خوای برات رفتم بی ام و خریدم گفتی دلم می خواد مجرد باشم برات یه آپارتمان همین کنار خودمون خریدم.. اما نمی ذارم که تو سواستفاده کنی و هر غلطی که بخوای بکنی حالام خوب گوشات رو باز کن ببین چی می گم بخاطر غلطی که کردی باید با این دختر ازدواج کنی فهمیدی یا نه؟
من با این دخترک هرزه ازدواج نمی کنم فکر نمی کردم اینقدر نامرد باشه.
_تو غلط می کنی می خوای آبروی منو ببری؟.....مرد صداش رو بالا می بره...... فکر کردی کی هستی چون تک فرزندی برات هرچی خواستی فراهم کردم می ذارم هر غلطی که می خوای بکنی؟؟
من ازدواج نمی کنم شمام هرکار دلتون می خواد بکنید.
_خوب گوشات رو باز کن یا ازدواج می کنی یا هرچی بهت دادم ازت پس می گیرم.
اصلا حالا که اینجور شد امکان نداره نه با این بلکه با هیچ دختره دیگه ام ازدواج کنم منو الکی تهدید نکن...
_تو هنوز جوجه تر از اونی که بخوای جلوی من واستی کلید ماشین،موبایل ، کیف پولت رو بده....
پسرک خیلی بهش بر خورد ولی برای اینکه غرورش رو خورد نکنه.......
بیا این کلید، این موبایل، اینم کیف پولم حالا می خوای چجور منو وادار به ازدواج کنی ها؟
_برو از خونه من بیرون هروقت آدم شدی برگرد...
پسرک خواست بره از درب خونه بیرون که......
_واستا کلید آپارتمانت رو هم بده بعد گورت رو گم کن....
پسرک احساس می کنی بخاطر یه دختر خورد شده...... کلید رو از جیبش در میاره و پرت می کنه رو زمین و از خونه خارج می شه..........
مرد این چه کاری بود که کردی اگه الان برای بچمون اتفاقی بیوفته چی؟
_ساکت شو زن این الان24 سالش فکر کرده چون بهش همچی دادم هر غلطی که می خواد می تونه بکنه بذار بره دوروز تو اجتما بمینه دنیا دسته کیه...دوروز که بگذره ببینه کسی نیست که مرتب پول بهش بده اونقت آدم می شه..
..............
پسرک از خونه اومده بیرون فکر نمی کرد بخاطر عسل کارش به اینجا کشیده بشه....
با خودش گفت من بارها خرج مجید رو دادم پس حتما امشب پول منو می ده بعد دوروز هم بابا و مامان میان دنبالم هرچی باشه من تک فرزندم و نمی تونن منو زیاد تنبیه کنن........
.............
سلام مجید.
_سلام کوروش چطوری خوبی؟
نه زیاد.
_چرا کوروش؟
هیچی تو خونه حرفم شده زدم بیرون بابام هم همه چیزو ازم گرفته بخاطر اینکه بعد جریان عسل زدم زیر همچی.
_خوب برو بگیرش.
واسه چی برم بگیرمش صدتا بهتر از اون رو می شناسم من واسه (س-ک-س) با این دوست بودم الانم قصد ازدواج ندارم دارم کیفم رو می کنم خوب این تیکه ها کی سروکلشون پیدا می شه؟
_میان تا نیم ساعت دیگه پول که آوردی؟
نه گفتم که فعلا با بابام دعواییم همچی رو ازم گرفته!
_پس الان می خوای چیکار کنی؟
تو می دی دیگه!
_بجون کورش 60تومن خودم رو هم با بدبختی جور کردم وگرنه می خواستم که مال تورو هم بدم.
یعنی چی تو نمی خوای مال منو حساب کنی؟
_جون کوروش ندارم!
پسرک عرق سردی رو بدنش می شینه...
خیلی نامردی مجید.... خیلی نامرد....
پسرک می ذاره میره...
مجید داد می زنه.....
_کوروش باور کن نداشتم وگرنه حساب می کردم....
.......
تلفن عمومی...
سلام علی چطوری خوبی؟
ببین علی با بابان حرفم شده امشب هیچ جارو ندارم برم می تونم امشب بیام خونتون؟
باشه..... درک می کنم بالاخره تو یه خواهر بزرگ داری قربانت....
.........
سلام وحید خوبی؟ منکه نه الان تو خیابونم .......با بابام حرفم شده...... می تونم امشب بیام خونتون؟.........درک می کنم مامان بابات گیرن....... نه قربانت..
........
پسر به همه اون دوستایی که فکر می کرد می تونه بره خونشون زنگ زد اما هرکسی یه بهونه ای ساخت ساعت نزدیک 11شب بود و اون تو پارک روی یکی از نیمکت ها نشسته بود مردی به سمتش میاد با قیافه کثیف و صورتی که معلوم بود معتاد...می شینه کنار پسر....پسر یکم می ترسه چون با اینجور آدما هیچوقت سروکار نداشته.....
_بهت نمیاد اهل کارتون خوابی باشی.
چرا کارتون خوابم چطور؟
خنده ای تلخی مرد می کنه...
_از ظاهرت معلومه از این بچه پولدارایی که از خونه قهر کردی.
خوب منظور؟
_اینجا گرگ زیاد داره حواست نباشه از بین می برنت پاشو برو خونت.
بتو ربطی نداره خودم از پس همه بر میام، تو نگران خودت باش که معتادی.
پسر می خواست با این شکل حرف زدن نذاره که مرد بفهمه که می ترسه....
_بچه جون اگه من معتادم، اگه می بینی سروضعم اینه، بخاطر امثال تو بچه قرتی ،مامانی که من اینجورم، حالام خوب گوشات رو باز کن من فقط خواستم بگم که بری حالا می خوای بمون.
و مرد پا می شه در حالی که تکون تکون می خورد شروع به حرکت می کنه.....
5 دقیقه بعد چندتا جوون به سمتش میان قافل از اینکه اینا دوستای همون مرد هستن....
میان دور جوون رو می گیرن.......
_بچه رفیقمون رو قهر کردی از خونه.
صدای خنده 5نفرشون بلند می شه.
_بچه ها می ترسه رفیقمون یه وقت شلوارش رو خیس نکنه.
و باز صدای قهقه بلند می شه......پسر جرات تکون خوردن رو هم نداره....
با من چی کار دارید.....
پسر پا می شه که یکی از اونا با دستش هلش می ده و میوفته رو نیمکت...
_به تمرگ سر جات....
چاقوی زامندارش رو در میاره.....
_گوش کن بچه اون کفشات رو با تیشرتت رو می دی به من ازش خوشم اومده.
امکان نداره بدم پامیشه و درگیر می شه.........
سرو صدا بالا می گیره
قسمت آخر رو بعدا میذارم .......
سلام به همه ببخشید که دیر اومدم یه مدت بود که واسم خیلی کار پیش اومده بود به بزرگی خودتون ببخشید .راستی میخوام اون داستانی رو که توی یه وبلاگ خوندم رو بزارم امید وارم که مثل همیشه منو راهنمایی کنین
جوون ایرانی________________________(قسمت اول)
صبح شده دوباره اه.... لعنت به این زندگی باز یه روز دیگه شروع شد..... باز کارای همیشگی............
صدای زنگ موبایل تو اتاق بلند شد.........
بله؟
_سلام.
به به سلام عسل من چطوری عزیزم خوبی؟ صبحت به خیر خانومی!
_مرسی کوروش؟
جونم؟
_می خوام ببنمت.
ما که دیشب باهم بودیم عزیزم چی شده اتفاقی افتاده؟
_پای تلفن نمی شه ساعت 1دمه همون جای همیشگی باشه؟
باشه عزیزم.
_کوروش جون دیر نکنی پس تا ساعت 1.
نه عزیزم دیر نمی کنم قربانت پس فعلا خداحافظ......
_خداحافظ کوروشم.
.......................................
سلام عسل جونم دیر که نکردم عزیزم؟
_چرا مثه همیشه دیر کردی اونم 15 دقیقه!
آها حالا جنابعالی به بزرگی خودتون ببخشید! آقا این منو رو میارید!
_تو هنوز نیومده می خوای غذا سفارش بدی؟!
خوب آره دیگه از حالا باید غذا رو سفارش داد شکم خالی که نمی شه حرف زد!
_کوروش جونم دیشب که رفتم خونه بابا کلی عصبانی بود!
آخه چرا؟
_میگه این وضعش نمی شه که تا نصف شب بیرون باشی باید به فکر ازدواج باشی!
چی ازدواج؟؟؟؟ شوخی می کنی یا داری اینا رو جدی می گی؟
_نه کوروش دارم جدی می گم!.
من قصد ازدواج ندارم!
_ یعنی چی کوروش مگه قرار نیست ما دوتا تا آخر عمر باهم باشیم؟
ببخشید غذا چی میل دارید؟
من یه چلوکباب برگ عسل تو چی می خوری؟
_منم همون چلوکباب برگ.
آقا لطفا دوتا چلوکباب برگ با دوتا نوشابه مشکی بیارید!
سالاد ماست موسیر نمی خواید؟
نه ممنون.
چشم براتون میارم.
.........
ببین عسل من درسته تورو دوست دارم عاشقتم اما خودت که می دونی نمی تونم ازدواج کنم.
_کوروش تو وضعت خوبه راحت می تونی بری پیش بابات کار کنی من تحت فشارم می فهمی؟
خوب منم تخت فشارم مکنه نمی تونم از حالا زن بگیرم.
_کوروش یعنی چی؟ ما باهم رابطه داشتیم تو به من قول دادی می فهمی؟
خوب داشتیم که داشتیم دلیل می شه که حتما بیام باهات ازدواج کنم اونم همین الان؟!
عرقی سردی رو پیشونیه دختر می شینه..... احساسش بهش می گفت کوروش می خواد بهش نارو بزنه اما باز تو دلش این حس بود که کوروش با اون همه حرفای قشنگ اینکارو نمی کنه....
_کوروش اینارو جدی که نمی گی؟ می گی؟
معلومه که جدی می گم من هنوز 24 سالمه بخوام ازدواج کنم حداقل 30 رو باید داشته باشم تو عزیزم تا اون موقع باید صبر کنی!
_کوروش دیونه شدی بابام گفته باید ازدواج کنی دیشب اونقدر باهام دعوا کرد که رفتم تو اتاق زدم زیر گریه......کوروش من نمی خوام تو اون خونه باشم بفهم اینو.....
تو خل شدی با یه دعوا فکر کردی همچی تموم شده .....مطمئن باش راه نجاتت من نیستم....
دخترک بغضش می گیره.......
_یعنی چی؟ من بخاطر تو الان دختر نیستم می دونی اگه بابام بفهمه....... بغضش می شکنه و قطره های اشک از چشش سرازیر می شه.....
خوب می خواستی نذاری اینجور بشه! اصلا از کجا معلوم که تو الان با من رابطه داشتی بعدا با کسه دیگه رابطه نداشته باشی؟
دخترک تو چشای کوروش ذل می زنه و ماتش می بره که این حرفا رو از زبون همون کوروش که هزار بار می گفت عاشقتم می شنوه.... همون کوروش که می گفت همیشه باهاتم.... اما الان یه چیزه دیگه داشت می شنید.....
_کوروش فکر نمی کردم که اینجور آدم کثیفی باشی....اینجور....بغضش شکسته و گریه هاش شدید تر می شه و جلوی صحبت کردنش رو می گیره......... کوروش .....کوروش ازت می خوام نامردی نکنی..........
بروبابا چه نامردیی من الان می گم نمی تونم ازدواج کنم اینو می فهمی؟
_اما تو به من قول داده بودی یادت نیست؟
خوب پسش می گیرم کاری نداره!
_کوروش من از دستت شکایت می کنم ........
دخترک صداش رو می بره بالاتر و نظر همرو به خودش جلب می کنه........
_من نمی ذارم نامردی کنی.....
پسر عصبانی می شه و با عصبانیت و فریاد می گه.......
هر غلطی می خوای بکن اما شاهد نداری.....
و گارسون با سینیه غذا به سمتشون میاد و پسر از جاش با عصبانیت پا می شه.....
گوش کن عسل امروز همچی بین ما تموم شد برو شکایت کن نمی تونی ثابت کنی ولی بدون اگه شکایت کنی ازت ادعای شرف می کنم روزگارت رو سیاه می کنم دخترایی مثه تو هیچ راهی ندارن بهتر بری دنبال یکی دیگه باشی..
و می ذاره می ره در حالی که گارسون با سینییه غذا داشت صحبت های پسر رو می شنید.....
دخترک سرش رو می ذاره روی میز ومی زنه زیر گریه...... گریه بخاطر اینکه هیچ قانونی واسه گرفتن حقش وجود نداره..............
.........................................................
صدای زنگ موبایل بلند می شه...
بله؟
_سلام کوروش.
به سلام مجید چطوری یادی از ما نمی کنی!
_ای هستیم زیر سایه شما آقا کم پیدایی چی کارا می کنی؟
هیچی می چرخیم دیگه!
_ببین کوروش امشب برنامت چجوریه؟
هیچی خالی چطور مگه؟
_ببین اگه پول مول تو بساطت هست وردار بیار امشب می خوایم صفا کنیم!.
قضیه چیه دختر بلند کردید؟
_آره دیگه دوتا دختر مامان بلند کردیم یه 25 هزارتومن وردار بیار نفری 40 میگیرن.
قیمت بالا نمی گیرن؟الان همه 15 هزارتومن،20 هزار تومن می گیرن که!
_نه اینا 18 ،19 سالشون بیشتر نیست خیلی خوشگلن!
حالا از کجا گیرشون آوردی؟
_خوب معلومه دیگه از تو خیابون بلندشون کردم!
باشه شب میام خونت.
_باشه تا شب پس.
قربانت فعلا.
............................................
صدای زنگ تلفن بلند می شه........
_سلام کوروش.
عسل واسه چی زنگ زدی؟ همچی بین ما تموم شده.....
_اما کوروش........الو..........الو...........
.........................................................
صدای زنگ تلفن بلند می شه...
_سلام.
به به سلام سحر جون، چه عجب یادی از ما کردی اونقده دلم برات تنگ شده بود.....
_منم همین طور از دیروز که بهت زنگ زدم کلی دلم تنگ شده بود میای عزیزم امشب بریم باهم بیرون؟
امممم سحر جونم خیلی دلم می خواست بیام....اما می دونی بابا که رفته آلمان واسه کاراش مامان خونه تنهاس من می مونم پیشش که یه وقت اتفاقی براش نیوفته بذار واسه فردا عزیزم چطوره؟
_باشه عزیزم فردا همدیگرو می بینیم.....
سحر خیلی دوست دارم.... تو تنها دختری هستی که تونستی منو با مهربونی های خودت عاشقت کنی..
_مرس عزیزم از این حرفا، همین چیزاس که بهم لذت می ده....
سحر جونم پس بهت زنگ می زنم...
_باشه کوروش زود زنگ بزن مواظب خودت باش.
توهم مواظبه خودت باش...
_ فعلا خداحافظ.
خداحافظ عزیزم........
ادامش رو بعدا میزارم
سلام به همه ی دوستایی که در تمام این مدت منو راهنمایی کردن یاری کردن با نظراتشون یه روزنه امید تو دله مرده من ایجاد کردن راستش میتونستم داستان خودم رو تو ۳ پست دیگه تموم کنم اما دیگه خوشم نمی اومد بیشتر ادامه بدم آخه خیلی آزارم میداد از همتون ممنونم . بعد از داستان خودم یه داستان واقعی و دردناک رو تو یه وب دیگه خوندم که متا سفانه الان تو مملکت ما خیلی رایج شده. گرچه اون وب فیلتر شده شاید وب منم فیلتر بشه. اما بازم پست میذارم به امید دیدار
اصلا واینساد جواب بشنوه خیلی خورد تو ذوقم خیلی بد حرف زد جلوی دوستاش اونام داشتن نگاه میکردن من از اونا که نگاه میکردن ناراحت نبودم درواقع واسم مهم نبود ولی از داخل بد جوری بهم برخورد در واقع منو حساب نکرد .وامونده بودم رفتم سمت خونه تو اتاق در رو قفل کردم یه آهنگ راک گذاشتم و صداش رو تا آخرین درجه بردم بالا و نشستم گریه کردم بدون اینکه بدونم چرا و با دلیل گریه کنم هق هق میزدم دلم خیلی گرفته بود از دست سارا .آخه مگه من چه بدی بهش کرده بودم غیر از اینکه دوسش داشتم غیر از اینکه واسش میمردم غیر از.............. .چند روز هم گذشت دیگه روابط ما خیلی تیره بود فقط یه سلام میکردیم و تازه اونم به زور من که از اون مسیر میرفتم تا ببینمش و سلام کنم که اونم نامردی نمیکرد جوری با تنه و منت سلام میداد که به خدا شما به یه ادم بدبخت و بیچاره اونجوری سلام نمیدین .چه قدر خورد شدن چه قدر مسخره گی چه قدر........... با خودم میگفتم که شاید تو خونه دعواش شده اعصابش خورده من نباید بیشتر خوردش کنم .میگفتم شاید راست میگه شاید درس داره و میخواد بخونه واسه همین اصلا وقت نداره نمیتونه زنگ بزنه.شاید راست میگه آشناها و همکاراشون میبینن و واسش بد میشه و...... داشتم خودم رو قانع میکردم با اون که میدونستم دروغ میگم ولی میخواستم خودم رو گول بزنم.تو این چند مدت خیلی گوشه گیر شده بودم اصلا از خونه بیرون نمیرفتم دائم تو اتاق بودم .وقتهای مدرسه هم که اصلا طرف دوستام نمیرفتم اونا هم که میدیدن من پکرم کمتر سر به سرم میذاشتن فقط هادی بود که باهام صمیمی بودو میدونست تو دلم چه خبره+چیه بهزاد چند مدته خیلی داغونی؟!_نه چیزی نیست +آره ارواحت از هر کی که پنهون کنی از من که نمیتونی_با صدای بلند گفتم میگم چیزی نیست.بر خلاف میلم اون اصلا ناراحت نشد و بازم موند پیشم+دیونه چرا داد میزنی چته؟_بابا والا چیزی نیست به کی بگم +یواش داد نزن بیچاره فکر میکنی خوبه به کسی نمی گی . نه داداش اینجوری نیست در ضمن من خودم میدونم چه مرگته_حالا که میدونی پس چرا میپرسی ولم کن بذار به درد خودم بمیرم هادی.کلی حرف زدیم که بدلیل گریه و بعضی حرف ها نگم بهتره آخرش هادی گفت:بهزاد میخوام یه چیزی بهت بگم ولی از من ناراحت نشو شاید هم در حد حرف باشه ولی با این حرف هایی که تو از سارا گفتی و کارای که اون کرده یه فکر بیشتر به ذهن آدم نمیاد .فکر کنم دوست جدید پیدا کرده_وقتی این حرف رو زد خیلی ناراحت شدم و بغض کردم برگشتم بهش تو تا بدو بیراه بگم که ... گفتم نه به هر حال اون دوسته صمیمی منه و نمیدونم .... خدایا چی کار کنم به کی گوش بدم یعنی هادی درست میگه نه امکان نداره اون اصلا اهل این کارا نیست یه کم به حرف هادی فکرمیکردم یه ساعت به سارا به روزهای خوشمون به کاراهامون .آخرشم که خودم رو باز قانع کردم ولی تو دلم میگفتم که امکان نداره سارا فقط با منه .از اون طرف میگفتم نکنه درسته یکی دو هفته هم گذشت تو این مدت از اون مسیر میومدم ولی فقط دو بار دیگه سارا دیدم و دیگه ندیدم دیگه از اونجا نمی اومد دلم داشت میترکید .تو این چند مدت فقط حرف هام رو به هادی میگفتم و دیگه کسی از این قضیه خبر نداشت.یه هفته ام گذشت دیگه نمدونستم چی کار کنم از غصه در ظاهر خیلی آروم بودم ولی از داخل داغون مثل جهنم دلم آشوب بود. تو خونه نشسته بودم که گوشیم زنگ زد به امید اینکه سارا باشه سریع پریدم و جواب دادم دیدم هادی_سلام+سلام بهزاد خوبی_آره بابا توپ توپ مگه نمیدونی+چرا میدونم واسه همین زنگ زدم بگم بابا به ما هم برس مردیم از بس تو خونه نشستیم _با زور منو از خونه کشوند بیرون نمیدونم چرا اصرار میکرد هادی آدم تو دل برو و خوشتیپی بود و به هر کدوم از دوستام که میگفت باهاش باشن با سر میرفتن اما نمیدونم چرا به من اصرار میکرد رفتیم بیرون هادی یه زره مزه ریخت و سه چهار تا تیکه میپروند که طرف هم جواب میداد اما چون من حال خوشی نداشتم بیخیال میشد و دیگه پیشو نمیگرفت همین جور که راه میرفتیم دیدم هادی برگشت و گفت +راستی بهزاد چه خبرچرا دیگه دوست دختر نمیگیری؟_این حرف رو که زد باز یاد سارا افتادم بی اختیار خنده رو لبم ماسید و سرم رو انداختم پایین +چی شد!!! باز که رفتی تو لاک خودت . ببین بهزاد این دووستی ها از این بیشتر نیست تو هم نباید زیاد خودت رو درگیر کنی و بهش فکر کنی_چی میگی تو هادی چرا فراموش کنم اصلا حرفش رو نزن+واسه اینکه اون بیخیال تو شده تو هم باید بیخیال اون بشی فهمیدی_چی !!بیخیال شده؟ کی گفته!؟ اون درس داره واسه همین نمیتونه بیاد بیرون +بابا توام داری حال آدم رو از هرچی عشق به هم میزنی اون نمیخواد با تو باشه_جوابی نداشتم بدم حرفش حق بود خیلی ناراحت بودم اما بازم چیزی نمیگفتم تا هادی گفت+:بهزاد نمیخواستم اینو بگم ولی خودت اینجوری قانع میشی سارا دوست پسر جدید پیدا کرده با یکی دیگه دوسته واسه همین دیگه طرف تو نمیاد فهمیدی_وقتی هادی این حرف رو زد مغزم داغ شد یه لحظه ساکت شدم بعد وارفتم اونم زیر بغلم رو گرفت رفتیم تو یه پارک چون دیگه شب بود خلوت بود نشستم و به روبرو خیره شد هیچ وقت اون روز رو از یاد نمیبرم بد ترین چیزی که تو عمرم شنیدم بود فکر میکردم عشق چیز خوبیه که آدم طرفش میره همه چیز عشق رو میدونستم اما فقط غمش رو نه. نمیدونم چه قدر نشسته بودم که هادی تکونم داد با هم راه افتادیم هادی سعی میکرد که که دل داریم بده و مدام حرف میزد اما وقتی دو بار با قیافه ی داغونم نگاش کردم اونم دیگه حرفی نزد. رسیدم خونه و نشستم کف اتاقم گریه کردم اونقدر گریه کردم که احساس میکردم چشمام تار شده رفتم تو آینه خودمو دیدم چشمام خون بود خیلی بد ضربه خوردم خیلی..... آخه اون اگه میخواست آخرش اینجوری منو ترکم کنه چرا باهام دوست شد.آخه اون اگه میخواست با یکی دیگه دوست بشه چرا اونقدر اصرار میکرد با من دوست بشه چرا اونقدر گیر میداد ؟ چراغرورش رو زیر پاش میذاشت چرا.. چرا... چرا............... فرداش هم روز تعطیل بود باز نشستم تو اتاقم و مثل آدم های منگ به در دیوار نگاه کردم و گریه کردم از شدت ضعف فکرم کار نمیکرد تا عصر گذروندم تا اینکه دیدم نمیشه زنگ زدم به سارا خودش برداشت _بدون اینکه حرفی بزنم گفتم:میخوام ببینمت+چی!!! این جای سلامه؟_گفتم میخوام ببینمت +نمیتونم بیام کار دارم _(دیگه حال حوصله ی منتظر موندن نداشتم)با داد گفتم: فهمیدی چی گفتم ساعت 6 بیا سر خیابون .... خداحافظ. قطع کردم آماده شدم که برم خیلی سوال نپرسیده داشتم اما فقط باید یکی رو میدونستم تا باقیش واسم روشن بشه. رفتم سر قرار یه ربع وایسادم تا اومد باز میخواست ناز کنه که با دیدن قیافه ی من دیگه کاری نکرد راه افتادم اونم پشت سرم داشت می اومد تا رسیدیم به یه جای خلوت بدون حرفی برگشتم گفتم: خوش میگذره+آره_اون که معلومه فقط میخوام بپرسم چرا؟؟+چی چرا؟ این که خوش میگذر....._نه ه ه ه ه ه تقریبا با داد گفتم:دوستی با اون پسر رو میگم +کی!!_ببین من فقط میخوام بدونم چرا؟ نمیخواد دروغ بگی(چنان چشمام قرمز شده بود نه از خشم و....... همه ی دوستام و فامیل هم میدونن که من آدم مظلومی هستم واصلا دلم نمیاد کسی رو اذیت کنم .حتی اون موقع که فهمیدم سارا به بدترین نحو منو به حساب نیاورد منو ............. بیخیال به قول یکی از دوستان دنیا تا بوده از همین نامردیا بوده و هیچکی جفت مورد نظرش رو پیدا نمیکنه. حتی اون موقع من به سارا چیزی نگفتم.از این که سرشم داد زدم حسابی از خودم بدم اومدآخه بیچاره نزدیک بود گریش بگیره. می بینین من حتی واسه کسی که منو خوردم کرد ناراحت بودم)+شروع کرد به گفتن وقتی گفت اون طرف کیه و چه جوری باهاش دوست شده رفتم بدون اینکه وایسم و بهش نگاه کنم .خیلی تند قدم برمیداشتم.رسیدم خونه جلوی در نشستم و به حرفهاش فکر کردم اون طرف 3 سال از من بزرگتر بود و...... احساس میکردم دارم میمیرم بازم میگرنم عود کرده بود و سر دردم باز شروع شده بود رفتم قرص خوردم معمولا وقتی سردرد میگرفتم تا قرص اثر میکرد میخابیدم رو تختم و دندونام رو روی هم به شدت فشار میدادم و به سقف نگاه میکردم وقتی کوچکترین فکری به ذهنم می اومد گریه میکردم .نمیدونم چرا؟ ولی همیشه وقتی سردرد می گرفتم میرفتم تو اتاق و بی دلیل 5 دقیقه گریه میکردم.هی میگفتم که چرا اون رو به من ترجیح داده (حتی نتونستم بهش بگم خیانت کرد در حقم به هر حال خودش بود و دل خودش و خدای خودشو این وسط من موندم مثل یه یتیم بی کس کسی نپرسید چرا؟؟ داغونی. خوردی چرا شکستی چرا موهای سرت دارن سفید میشن چرا دیگه مارو تحویل نمیگیری چرا گوشه گیری) حتما خیلی باید خوش قیافه و خوشتیپ باشه. چون من از نظر قیافه و تیپ خیلی خوب بودم در واقع در سطح خیلی بالایی. این فکرها ولم نمیکرد تا اینکه یه روز سارا رو با پسره تو خیابون دیدم وای ی یی ی خیلی قیافه ی ضایعی داشت اصلا خوب نبود حتی از حد معمولی کمتر ولی پولدار بودن چون با هم از ماشین پسره که یه سرانزا بودپیاده شدن جوری دست پسر رو گرفته بود که انگار زن و شوهرن پسره هم اصلا حسابش نمیکرد. منو دید ولی اصلا به روی خودش نیاورد منم همین طور.دیدمش اما سرم رو انداختم پایین به روی خودم نیاوردم و رفتم خونه.اون موقع فهمیدم که اون ..... لیاقت اون همه عشق و علاقه ی منو نداره اصلا لایق عشق نبود چیزی که آدمای زیادی از امثال سارا اون رو بازی میدونن.به خدا از وقتی که فهمیدم با اون پسره دوست یه بارم نه بهش زنگ زدم نه اصلا مزاحمش شدم و خیلی کارهای دیگه که خیلی ها مثل پخش کردن شماره یا....... انجام میدن. خدا میدونه که چه قدر طول کشید تا اون رو فراموش کنم(بدبختی عشق رو می بینین دوست داشتن و عاشق شدن و راه دادن توی دل تو یه لحظه ولی فراموش کردن با بدبختی با بیچارگی چند سال.....) خیلی چیزهارو از دست دادم یه سال از عمرم و جوونیم که از بهترین سال های عمر آدم حساب میشه . اعتمادم رو از دست دادم بعد از اون شدم یه بهزاد دیگه بهزادی که فقط به فکر...... بود .با دختر خالم قهر کردم و دیگه باهاش حرف نزدم به چند تا روان شناس سر زدیم چون خیلی وضعم خراب بود 5 ماه افسردگی شدید داشتم(میبینی با من چی کار کردی تو میبینی .من دیگه اون بهزاد شادم .... من اون بهزادم که هر کی باهاش میگشت از بس خوشی میکردن و دور از همه چی واسه خودش بود بیخیال مال منال دنیا بود. دیدی چی کار کردی اومدی منو عاشق کردی کشتت کردی از سرزندگی انداختیم .خوردم کردی لهم کردی . آخه دشمن این کارا رو میکنه بی انصاف.چی بهت بگم چییییی ؟؟) که با خوردن قرص و جلسات روانکاوی یکم بهتر شدم بعد از اون که شنیدم اون پسر با اون بهم زده و سارا رو واسه چیزه دیگه میخواسته بازم سارا اومد سراغم و میخواست که دوست بشیم ولی من دیگه اون بهزاد نبودم که به راحتی دلش رو ببازه اصلا بهش محل نذاشتم ولی اون باز هم بعد از گذشت این چند مدت پیام میداد که که باهام دوست بشه . نمیگم خیلی خوشگلم ولی قیافه ی جذابی دارم و قد بلند که هر کسی آرزوی اون رو داره باور کنین من خودم قیافم رو خیلی عادی میدونم و اصلا فکر قشنگی نیستم ولی اطرافیان از جمله مامان و مامان بزرگ وخاله وعمه (من عزیز عمه هام و خاله هام و حتی عمه های بابام و همه ی فامیل که دختر هم سن و سال من دارن هستم و کلا اونا تو خانواده از پسر خوششون میاد و وقتی میریم خونشون کلی اسپند و چه میدونم رو بوسی و شکلات و............ حالا فرض کنین اونا از پسر خوششون میاد و اگه اون پسر یه کم قیافه داشته باشه دیگه وا ویلاس حتی از الان واسه ی من دختر نشون کردن.انقدر خوبه این همه آدم به فکرت باشن توام خودت رو بگیری و.......) و چه میدونم ازم تعریف میکنن .ولی اون ........ با من کاری کرده که از همه کس بیزارم و به کسی اعتماد ندارم شما بگین من چی کار کنم
نمیدونم شاید یه آدم عقده ای شدم که به خاطر یه عشق نا فرجام تبدیل شده به فردی که میخواد از همه جنس مخالف انتقام بگیره . آخه بدبختی اینه کدوم انتقام اگه به فکر انتقامی خوب برو با یکی دوست شو عاشقش کن بعدم از عرش بزنش زمین .اینو میدونم که آدم تو اون سن و سال تو بحرانی ترین دوره ی زندگیش سر میکنه و باید کسی اون رو راهنمایی بکنه اما برای من کسی نبود برای همین افکارو روان خودم رو درگیر یه عشق کاذب و پوچ کردم که آخرش این بشه سرنوشت من .........
پایان
سلام ....... باز هم مینویسم از خودم از رنجهایم از خاطرات خود از زمانی که وقتی به آن دوران باز میگردم بوی جسد نیم سوخته ام .جسم سوخته ام . روح لطمه خورده ام . قلبی که شکست به هیچ دلیلی تنها به خاطر وسوسه های شیطانی ............... . (این از خودم بود)
اینم تقدیم به کسی که خودش میدونی کیه کسی که نزدیک بود بازم منو به یه ..........................

ادامه ی داستان.....
اینویزیبل بود . منم که کلی ضده حال خورده بودم و متقبل ضرر مالی هم شده بودم اومدم برم بیرون که دیدم یکی پی ام داد وای خودش بود+سلام بهزاد جان خوبی عزیزم_سلام (مونده بودم که این چرا اینجوری شروع کرد با سه چهار تا حرف لاولی عوض اینکه غر بزنه)+کجا بودی عزیزم نگرانت شدم_یه کاری پیش اومده بود ببخشید+خواهش میکنم بابا شما عزیزی_چیزی شده سارا ؟+نه باید جیزی بشه_آخه خیلی تحویل میگیری. گفتم شاید کسی اونجا باشه +ما همیشه شما رو تحویل میگیریم شما بی توجهی میکنین.راستی بهزاد وب بده_وب بدم واسه چی؟+میخوام صورت ماهت رو ببینم_وا مگه قیافه ی ضایع من دیدنم داره(همیشه پیش بیشتر آدما اعم از فامیل و غیره از قیافم بد میگفتم که... که اونا ازم تعریف کنن و بیشتر وقتا این کارم هم با موفقیت پیش میرفت .فقط دوستام بودن که این جور مواقع از افکار من خبر داشتن و من نمیتونستم پیش اونا این نقش رو بازی کنم)+بله حالا که دیدی من میخوام ببینمت_باشه الان میدم.(مطمئن بودم که کسی پیش سارا هست که میخواد منو نشونش بده) .منم که میدونستم که سارا وب داره یه برنامه تو کام از یه سایتی دانلود کرده بودم که میتونستی وب کم هر کسیو بدون اجازه ببینی.اون برنامه رو آوردم و آیدیه سارا رو نوشتم باید یه دکمه رو میزدم تا ببینم اما گفتم شاید اون طرف نزدیک کام نباشه و نقشه نگیره.واسه ی همین وب خودم رو بردم عقب تر و بهشون وب دادم از عمد وب رو گذاشتم عقب که اونا بیان از جلوی کامشون منو ببینن(وای وای وای من چه آدمی هستم نه ولی خوب کنجکاو شده بودم ببینم اون ور چه خبره.شاید میگین چرا بهش نگفتم وب بده اون وقت شاید به اون طرف میگفت بره کنار و سر من بی کلاه بمونه).فوری دکمه رو زدم یه کم طول کشید تا وبش بیاد دیدم بله حدسم درسته یه دختری با ساناز خواهرش وایسادن دارن به مانیتور نگاه میکنن البته چون وضع لباس اون دو تا بد بود من وب رو برداشتم.اصلا حواسم نبود که سارا هی داره پی ام میده+بهزااااااااااااد _بله ببخشید یه لحظه کاری پیش اومد+کجایی بابا_کسی اونجاست سارا .کنار دستت رو میگم؟+نه کسی نیست تنهام_تو دلم داشتم بهش میخندیدم.ولی از طرفی هم ناراحت شدم که چرا بهم دروغ گفته. در هر صورت بازم به من مربوط نبود.باشه.اونشب تا ساعت 1 داشتیم چت میکردیم صبحش از خواب بیدار شدم اونروز روز تعطیل مدرسه بود .بعضی روزها رو واسه اینکه مثلا دانش آموزها تو خونه درس بخونن مثل یک یا دو روز در هفته تعطیل بود.ما هم که از اول تا آخر شبش با دوستام این ورو اونور .روزها همین جور میگذشت منم که عشق داشت میکشتم دیگه خودمو کشته بودم واسه ی سارا. توی خونه تعداد دعوا هام با پدر و مادرم زیاد شده بود سر کوچکترین حرفی که میزدن من دعوا شروع میکردم تبدیل به یه فرد عصبی شده بودم گوشه گیری دیگه کارم بود میرفتم تو اتاقم و ساعت ها فکر میکردم به خودم به سارا به دوستی مون که جدایی مون رو یه چیز محال میدونستم هر روز با سارا بیرون میرفتم وقتی میومدم خونه با هم تلفنی حرف میزدیم بعد تلفن هم چت و.........
تا اینکه تغیراتی به وجود اومد دیگه سارا مثل قبل نبود کم تر بیرون میومد کم زنگ میزد کم تحویل میگرفت نمیدونستم چرا اینجوری میکنه وقتی هم ازش میپرسیدم میگفت درس دارم باید بخونم و از این حرف ها که میدونستم بهانه ای بیشتر نیست دلم میخواست علت اصلی رو بدونم دیگه به سارا گیر نمیدادم تصمیم گرفتم یه چند روزی به سارا زنگ نزنم و مسیر رو عوض کنم ببینم که چه حالی پیدا میکنه .تو عین ناباوری دیدم که اصلا هیچی نه تماس نه آف هیچی دیگه داشتم کلافه میشدم فرداش از مسیر قبلی رفتم تا ببینمش وقتی رسید بهم سلام کرد و رفت همیننننننننننننننننن موندم چرا این اینجوری کرد مگه چیزی شده بود یه کم منگ نگاش کردم بعد راه افتادم دنبالش_سارا+به زور برگشت وگفت:چیه چیزی شده_نه من میخواستم بپرسم چیزی شده؟؟؟+نه _جدی !!! خوبه میخوام باهات حرف بزنم+نمیتونم بهزاد باید برم دیر میشه مادرم نگران میشه _کارم زیاد طول نمی کشه+همکارهای پدرم میبینن بد میشه _خوب میریم تو اون کوچه+بابا چرا نمیفهمی کار دارم .خداحافظ..................
سلام به همه ی شما دوستایی که لطف میکنید نظر میدید .حالا تعریف انتقاد و........ میخوام ادامه ی داستانو بذارم و از همه ی شما به خاطر لطفتون ممنونم.
تنها چیزی که اینجور مواقع به داد آدم میرسه غریضه ی اون آدم و بدنش برای نجات خودشه منم فقط پریدم که بد جوری خوردم به جلوی اون ماشین که یه پژو پارس بود وافتادم روی کاپوتش بعدم پرت شدم وسط بلوار روی چمن و بوته ها. چشمام رو بسته بودم فکر میکردم که مردم .دیدم صدای جیغ میاد چشمام رو باز کردم دیدم که راننده ی اون ماشین یه زنی حدود 30 سال که با چند تا زن و دختر دیگه پیاده شدن و اومدن بالای سر من. خدا شکر این بار بر خلاف دفعات قبل که معمولا این جور جاها به بدترین شکل مصدوم میشدم اصلا چیزیم نشد خدا رو شکر کردم. اومدم پا شم که دیدم 10 تا کله بالای سرمن وایسادنو دارن کارشناسی میکنن. دو سه تا ماشین هم نگر داشته بودن و اومده بودن جسد رو ببرن سرد خونه که با دیدن من که سالم بودم آرزو به دل موندن. منم که چیزیم نشده بود از اونا معذرت خواهی کردم و اومدم راه بیوفتم که یکی از اون دخترا گفت: خاله مهین چیزیش نشه؟. اون راننده هم که اسمش مهین بود گفت :اقا پسر طوریت نشده ؟منم گفتم نخیر طوری نیست. اون دو تا راننده ماشین هم که وایساده بودن گفتن:نه آقا پسر الان بدنت گرمه چیزی حس نمی کنی بعدش پشیمون میشی+مهین:آقا یعنی چی کار کنیم +مرد راننده:یه سر ببرینش بیمارستان _نه گفتم چیزی نشده اومدم برم که یارو مرده منو گرفت و برد گذاشت تو ماشین مهین اینا و تو گوشم گفت:آقا پسر حالا یه سر برو ضرر که نداره همه تو سن تو اینجوری هستن سعی میکنن که خودشون رو قوی نشون بدن .اگه میخوای بعدا مشکلی پیش نیاد برو وگرنه خود دانی_منم یه کم فکر کردم دیدم کم بیراه نمی گه قبول کردم .اون دخترا هم اومدن سوار شدن. با اومدن من که جلو نشسته بودم اونا چهار تایی پشت نشسته بودن تو ماشین که نشستیم که شروع کردن به حرف زدن:خدا رحم کرد .ببخشید آقا پسر داشتیم صحبت میکردیم حواسم به خیابون نبود _دیدم اینا دارن خودشونو مقصر میکنن منم چیزی نگفتم.مهین:خوب باید بریم بیمارستان یه چک آپ بکنیم ببینیم که طوری نشده_ببخشید من باعث درده سر شدم معذرت میخوام.اونم کلی حرف زدن که نه این حرفا چیه که شما باید ببخشینو از این حرفا.رفتیم بیمارستان یه چک اپ کریم اومدیم بیرون که نتیجه رو بگن مهین اینا داشتن اون ورحرف میزدن که دیدم یکی صدا کرد+همیشه این جوریه آخه تازه گواهینامه گرفته هنوز ناشیه_بله حدس زدم از طرز برخوردشون .آدم اینجور مواقع سعی میکنه که طرف مقابل رو مقصر کنه ولی خاله ی شما به راحتی به گردن گرفت با اینکه من معذرت خواهی کردم ولی باز راضی نشدن+من رزا هستم_خوشوقتم منم بهزاد هستم+رزا:چه اسمی به قیافه و شخصیتت میخوره_نظر لطف شماست+نه جدی میگم.دوست دختر داری بهزاد_(مونده بودم که چه جور زود صمیمی شد و آدم گرمی بود . خدا بده از این رو ها من که این حرف رو زد از خجالت آب شدم و سرم رو انداختم پایین .آخه بهزادم خیلی خجالتیه باور کنین راست میگم حتی با فامیل هامون هم گرم نمیگیرم .همه فکر میکنن که خودم رو براشون میگیرم.ولی اصلا این جوری نیست .معمولا آدم گوشه گیری هستم و یکجا میشینم و به صحبت و بحث دیگران گوش میدم و در مواقع خیلی ضروری شاید قاطی شدم.). چرا دروغ بگم آره+اون که آره ولی چند تا؟_یه دونه+یکی!!! مگه میشه تو با این قیافه یکی .جدی میگم چند تا داری؟_باور کن یکی چون دلیلی واسه ی دروغ ندارم .آخه اون طرف رو دوست دارم+اینا همش حرفه دوست داشتن یه ظاهر سازیه همین. مطمئن باش که اگه یکی بهتر از تو بره سمت اون طرف بهش جواب میده_(میدونستم که کم بیراه نمیگه ولی فکر میکردم که همه اینجورین به غیر از سارا. اینم از عوارض و کوری دوران عاشقیه که بعد از عشق از بین میره)نمی دونم شاید. تو همون وقتها باگوشیم یه زنگ زدم خونه و گفتم که یه کم دیر میام.خلاصه جواب آزمایش رو دادن که چیزیم نشده بود داشتیم میرفتیم بیرون که دم در دختره برگشت گفت +شماره ی گوشیتو میدی بهزاد_واسه ی چی؟+همین جوری میخوام _نه شرمنده نمی تونم اگه میخوای آیدیمو بهت بدم اونم قبول کرد داشتیم سوار میشدیم که دیدم خاله رزا با یه زنه دیگه که تو ماشین بود داره حرف میزنه.:مهین:یعنی بهش بگم .:آره بابا مگه چیه.مهین:آخه خونه که خالی نیست کجا بریم ........ حواسشون نبود که من دارم گوش میدم.منم دیدم که اینجوریه زدم به چاک و پیاده اومدم تا در بیمارستان بعد یه دربستی گرفتم تا خونه رسیدم خونه یه کم حرف زدیم که بابام اینا میگفتن کجا بودی تا حالا منم میگفتم بابا حالا یه بار دیر اومدم .حوصله ی کل کل نداشتم شاید باز میگرنم عود میکرد و اون موقع بود که دیگه اعصابم خورد میشد. اصلا دست آدم نیست که اون موقع چی کار میکنه.دیدم ای وای ی ی ی ساعت داره 11 میشه فوری پریدم کام رو روشن کردم دیدم کارت ندارم فوری سره 2 دقیقه پریدم خیابون از حولم کارت 20 ساعته خریدم فوری کانکت شدم دیدم آف گذاشته و نیست
با عرض سلام به همه ی شما دوستای خوب چون این داستان دیگه اعصاب و روان مو زده به هم پست هام رو طولانی تر میزارم تا زودتر تموم شه باور کنین هر وقت یاد اون موقع میوفتم از همه چیز میبرم......
سلاااااااااااااااام برو بکس الافین چی کار میکنین +هادی:ااا زنده ای میخواستیم بیایم واست یه ختم آبرومندانه بگیریم بهزاد اینم اعلامیه دیدم واسم یه کاغذ ختم درست کردن نامردا با ورد درست کرده بودن از روشم چاپ کرده بودن._ برین بدبختا آدم چند تا از شما ها داشته باشه دیگه زجرکش نمی خواد+نیما:بابا شوخی کردیم توام. با هم رو بوسی کردیم رفتیم سر کلاس داشتیم حرف میزدیم +هادی:راستی بهزاد اون دختره که همراه دختر خالت اومده بود روز ملاقات سارا رو میگم ها _خوب(باید به عرض برسونم که همه دوستام اسم دخترها روتا شعاع 10 کیلو متری خونشون میدونستن و تو کار آمار بودن از بس که سرشون جمع این کارا بود ولی یه مسله ی ساده برنامه نویسی روبلد نبودن ) چیه؟ +هادی: قرار گذاشتیم که هر کی زود تر به قلاب بزنتش اون یکی ها باید شام و ناهار مهمونش کنن_بیخود میکنین برین طرفش . همچین کاری نکین ها+هادی:چیه توام دلت گیره پیشش توام بیا مسابقه _خفه. سارا دوست منه کسی حق نداره بهش حرف بزنه. دیدم چشماشون گشاد شد +غلط کردی؟!! . راست میگی بهزاد؟؟؟ جون من_آره الان یه ماهه که باهاش دوستم کسی بهش حرف نزنه ها. همه زدن زیره خنده_چیه چی شده واسه چی دارین میخندین . دیدم فقط نیما ساکته+هادی:اخه این نیمای بدبخت واسش میمرد اونم اولا آدم حسابش نمی کرد رفته بود واسش کادو گرفته بود. بازم همه خندیدن_نیما راست میگن؟ +نیما :آره دیگه عیبی نداره خدا رو شکرکه با یکی از داداشا دوست شد ما که بخیل نیستیم_کوفت اون همه رفیق داری بازم میری دنبال زد+نیما :کجا اون همه. یکیو داشتم که اونم با نامردی رفت با یکی دیگه خودم دیدم اما باز میگفت که نه من فقط با توام _دلم واسش سوخت یاد دوست سارا افتادم _نیما من یکیو واست جور میکنم ولی اگه قالش بذاری یا بری با یکی دیگه دوست بشی پوستتو میکنم+نیما:جان من راست میگی؟. حالا چه جوریه خوشگل هست_من بهت قول نمیدم اما اگه جواب بده شانس آوردی داداش+قربونه تو رفیق. اون روزم گذشت. من به دوست سارا گفتم از نیما هم کلی تعریف کردم یه قرار گذاشتیم منو سارا و اون دو تا واسه ی اینکه همدیگروببینن. دیدن و از هم خوششون اومد به ما هم یه شام دادن اصلا این قرارمون بود. بعدش اومدیم بیرون _سارا جان دیرت نشه نگرانت نشن* نه بهشون گفتم با دوستام میخوایم شام بیرون باشیم_با کی؟! اسم ما رو بردی*نه بابا مهندس گفتم دوستام نه شما آقا_خیلی ممنون. پس ما چی هستیم ما دوست نیستیم دستت درد نکنه سارا*خیله خوب بابا شما سرورین بزرگین.... +نیما: پس ما چی سارا خانم ما اینجا تابلوایم _نه تو میله ی تابلو هستی*سارا: شما که باید یکی دیگه تعریفت رو بکنه. و با سر به نازنین دوستش اشاره کرد. نازنین هم که تازه با نیما دوست شده بود روی اینکارو نداشت و سرشو انداخت پایین و صورتش قرمز شد منو سارا هم کلی خندیدیم به اون 2 تا و راه افتادیم .بین مسیر که داشتیم میومدیم اون دو تا از ما جدا شدن و رفتن که با هم حرف بزنن.منو سارا هم تنها شدیم چون داشتیم از توی خیابون میومدیم و از طرز حرکات و حرفهامون کم تر کسی فکر میکرد که با هم دوست هستیم و بیشتر میخورد که خواهر و برادر باشیم . داشتیم با هم حرف میزدیم که دیدم گوشیم داره زنگ میخوره_بله بفرمائید+سلام_سلام بفرمائید+بهزاد سارا اونجاست_(هر چی فکر کردم ندونستم کی بود).ببخشید شما؟+من سانازم بابا خواهر سارا_بله بله!!! سلام ساناز خانوم حال شما خوبه .بله سارا اینجاست گوشی. گوشی رو دادم به سارا با خواهرش صحبت کرد.+باشه الان میام خداحافظ_(فقط این یه تیکه رو شنیدم وقتی داشت صحبت میکرد یه کم دور شدم تا صحبت کنه)+بیا بهزاد_گوشی رو گرفتم چیزی نگفتم بهش که خودش حرف زد +خواهرم بود میگفت زود بیا خونه که مهمون داریم_شماره ی منو تو دادی بهش سارا؟+آره چطور مگه کار بدی کردم _نه بابا این حرف ها چیه اتفاقا کار خوبی کردی که شمارمو دادی شاید یه موقع کاری پیش بیاد. راستی سارا چه جور به خواهرت گفتی که با من دوست شدی؟!+سارا:سانازاون روز همون لحظه بعد از اینکه تو رفتی از من پرسید چی شد منم واسش تعریف کردم وقتی فهمید باهات دوست نشدم دو سه تا ضده حال زد و کلی از بی عرضه گیم گفت که بیچاره چرا قبول نکردی و از این حرفها .منم گفتم که خودت گفتی که من دوست پسر نمیگیرم منم واسه این که حرف 2 تا نشه گفتم دوست پسر نمیگیرم . که خواهرم گفت :آخه بیچاره اگه با کله بری سمت طرف که بعد از چند روز از چشمش میوفتی و تورو ول میکنه و میره سمت یکی دیگه یا برات طاقچه بالا میزاره ._خلاصه سارا داشت حرف میزد که چجوری با خواهرش حرف زدن این حرفها.(قابل توجه پسر ها اگه یکیو دوست داشتین و رفتین به اون عشقتون پیشنهاد بدین که با شما دوست بشه به رازی شدن اون طرف به دوستی با شما در ملاقات اول 1% درصد امکان قبولی بدین و از جواب رد طرف در جلسه ی 1 و 2 حتی 8 یا 9 ناامید نشین چون همین پیگیری شما و اصرار دوستی شما با اون شخص باعث میشه که اگرفرد به شما هیچ علاقه ای هم نداشته باشه به بودن شما و حرف زدن به اصطلاح مخ زنی شما عادت میکنه و این اصرار شما مطمئنا نتیجه میده. تجربه و علم دختر بازی این رو ثابت کرده) منم که مونده بودم بابا این دختر ها هم چه قدر آینده نگرن و هیچ وقت جایی نمیشینند که زیرشون آب بره. با هم راه رفتیم که از بس فکرم درگیر بود ندونستم چی گفتم و چی شنیدم که دیدم رسیدیم سر کوچه ی سارا اینا _خوب دیگه سارا جان کاری نداری. اینم تو سالم تحویل خانوادت+نه دیگه کاری ندارم ولی بهزاد کاش شما با ما فامیل بودین و میومدین خونه ی ما_ببیینم سارا حالت خوبه ؟ چی داری میگی؟+بهزاد پدر تو شغلش چیه_......... کار میکنه چرا میپرسی!!؟ +گفتم شاید بابای منو بشناسه و آشنا باشیم با همدیگه _بابا بیخیال خودم و خودتو عشقه+اه ه ه کاشکی امشب نمی رفتم خونه _چرا واسه ی چی؟؟؟+آخه عمم اینا دارن میان _خوب بیان مگه بده سارا+نه بحث پسر عمه ی عوضیمه که هر وقت میاد خونه ی ما ول کن نیست هی گیر میده . همیشه هم میخواسته با من دوست بشه ولی من بهش رو نمیدم خیلی پروو _خوب بهش اهمیت نده ولش کن اگه تو چیزی نگی اونم دیگه حرفی نمیزنه+باشه .راستی بهزاد امشب بیا چت باشه _اونم به چشم کی بیام خانومی؟+10:30 خوبه _آره خوبه .خوب دیگه برو بذار نگران نشن +باشه خداحافظ بهزاد خیلی میخوامت _ اینو گفت و در حالی که گونه هاش سرخ شده بود رفت منم وایسادم تا رفت دم در خونه و رفت تو وقتی داشت میرفت تو بدون اینکه برگرده یا ببینه که من اونجا وایسادم واسم دست تکون داد .منم خندم گرفته بود که بابا این سارا دیگه کیه .خنده.. آره داشتم میخندیدم اما نه از روی انجام کاری و یا فقط برای تمسخر و یا ... خنده ی من از روی رضایت من از سارا بود از عشقی که به سارا داشتم از مهری که به دلم نشسته بود .اون روز ها به تنها چیزی که به فکرم و نه تنها من بلکه خیلی های دیگه نمی اومد و تو مغزم نمی گنجید جدایی بود انقدر خوش بودم که چیزی از خدا نمی خواستم. منم راه افتادم رفتم به سمت خونمون تو راه داشتم میرفتم که یه لحظه اومدم از خیابون رد بشم اصلا حواسم نبود که صدای جیغ لاستیک منو به خودم آورد ........
2 روز بستری بودم تو بیمارستان دیگه از فامیل کسی نمونده بود که بهم سر نزنه همه میومدن همه شونم با کل خانواده اون قدری که دختراشون تحویل میگرفتن منو بابام اینا تحویل نمیگرفتن. روز آخر بود که همه ی فامیل دیگه اومده بودن قرار بود امروز دوستام بیان به بابام اینا گفته بودم نیان. دیگه خلاصه دوستام اومدن باز خنده مسخره بازی به خدا دردم از یادم رفته بود از بس خندیدم +هادی:پاشو گنده خجالت نمی کشی اینجا نشستی چند روزه.+نوید:بدبخت تو که همین جوریش تو خیابون سرت پایین بود حالا که سرتو کردی پیست اسکی چی کار میخوای بکنی+نیما:بابا ولش کنین بیچاررو داره میمیره .بهزاد جان اومدیم همین جا فاتحه بدیم دیگه سر قبر نیایم.20 دقیقه فقط خندیدیم یه دفعه به هادی گفتم _ هادی تو دوستی به اسم مریم داری+من؟ نمی دونم خیلی زیادن حساب از دستم در رفته _ببینم کسی از دوستات شماره ی منو ازت نگرفته؟+نه اگرم بخوان اول به خودت میگم .ببینم مخت تاب برداشته بهزاد .بیا یه کم شبیه آدم بود اونم پرید. تو همین حین بود که در زدن در باز شد دیدم سارا با دختر خالم اومدن تو دوستام داشتن همچین نگاه میکردن که اگه من اونجا نبودم میرفتن تو کار فک زنی_سلام هدیه چه عجب از این ورا*سلام بهزاد خان باز که این اکیپ الاف هارو اینجا جمع کردی فقط من خندیدم و سارا همه بد جوری رفت تو حالشون _هادی جان ممنون انشاءا... تلافی کنم +قربانت بهزاد جان ما دیگه بریم مثل اینکه مزاحم هستیم_ای بابا میموندین باشه حالا که اصرار دارین جمع کنین بساتتونو. خلاصه با خنده رفتن من فکر کردم که هیچ کی قضیه ی سارا رو نمی دونه والبته نمی دونست*هدیه:آقا بهزاد نمیخوای حال سارادوستم رو بپرسی_من!!! ایشون سارا خانوم هستن. حال شما خوبه. مرسی که اومدین. زحمت کشیدین*سارا:خواهش میکنم آقا بهزاد هدیه داشت میومد به من گفت که تنهاست به من اصرارکرد منم اومدم_ خیلی ممنون لطف دارید.یه کم حرف زدیم دیدم اون دو تا وقتی من حرف میزنم میخندن _چیزی شده هدیه خانم واسه چی میخندی نکنه داری به من میخندی*هدیه:دارم به فیلم بازی کردنت میخندم بهزاد خیلی باحال بازی میکنی. من که مونده بودم چی میگه دیدم سارا اومد جلو* حالت خوبه بهزاد سرت چی شده ؟ چرا به من چیزی نگفتی؟ _ قفل کردم .چیزی نیست سارا خانوم*هدیه:بابا من همه چیز رو میدونم مهندس فکر کردی کی آیدی و شماره ی گوشیتو بهش داده من بودم دیگه_ااا تو بودی آخه از هادی که پرسیدم اونم گفت شماره ی منو به کسی نداده. داشتم با هدیه حرف میزدم که دیدم یکی دستمو گرفت برگشتم سارا دستمو گرفته بود با اون دستای ظریفش باز داشت گریه میکرد وقتی گریه میکرد خیلی صورتش معصوم میشد _ااا سارا باز که داری گریه میکنی زشته. آخه از وقتی که با هم دوست شدیم همش گریتو دیدم حالا اگه یه بار خندیدی . در ظاهر این جور حرف میزدم که اونم دل گرم بشه وگرنه دل خودم داشت ریش ریش میشد بغض کرده بودم دختر خالم رفت اون طرف منم یکم که با سارا تنها شدم با هم صحبت کردیم هی داشت حرف میزد میدونستم که نگران شده از هر چیزی حرف میزد درس دوستی مدرسه عشق وقت که تموم شد خدا حافظی کردیم *هدیه :بابا مرغای عشق بسه دیگه الان میان از اتاق بیرونمون میکنن ها *سارا:چیه حسودیت میشه داریم با هم حرف میزنیم *هدیه:به نظر خودت حسودی نداره. پسر خاله منو قر زدی طلبکارم هستی. بهزاد بهش رو ندیا پرو میشه . این چند روزه تو مدرسه بحث بوده همه هم میدونن تو پسر خاله منی میومدن میپرسیدن راسته که بهزاد با سارا دوست شده منم گفتم آره. جات خالی اینقدر ضده حال زدن با حاله همشونو دمق کردم _آخه مگه به اونا ربطی داره*هدیه:بهزاد خان شما در جریان نیستی آخه هر کسی میخواست با تو دوست بشه میومد به من میگفت که بهت بگم منم بهشون میگفتم به بهزاد گفتم اما قبول نکرده_ وای بابا مگه من چی دارم به غیر از یه قیافه ی ضایع که ارزش نگاه کردن رو هم نداره*هدیه:نه جدی با همین قیا فه ی ضایت سارا رو هوایی کردی _اون که خدا خواست و گرنه ما کجا و سارا کجا سارا اصلا نباید به امثال ما نگاه کنه مگه ما هم آدمیم بابا شما رو عشق است برید واسه ی خودتون صفا کنین ولی اصراف نکنین *سارا: حالا هی حرف بزن بزار بیای بیرون تا به حسابت برسم. کاری نداری بهزاد جان_ووو بهزاد جان !!! چه باحال. نه خیر عرضی نیست به سلامت به حق میسپارمتون*خدا حافط. رفتن منم باز تنها شدم داشتم فکر میکردم که تواین مدت کم چه جور با هم اینقدر صمیمی شدیم که دوری هم رو نمیتونیم ببینیم که حتی جلوی دختر خالم هم راحت بودیم . چند روز گذشت منم مرخص شده بودم .بعد چند روز رفتم اجباری دوستامو دیدم......
راه افتادم سمت خونه وای خیلی دیر شده بود الان مامان سرمو میکند .رفتم خونه*بهزاد کجا بودی ها_بابا سره راه تصادف شده بود منم تو ترافیک موندم(من هر وقت که میرفتم بیرون با ماشین و دیر میرسیدم یا دعوا بود یا تصادف یا .......)*چیه هر وقت تومیری بیرون تصادف میشه_بابا گیر نده دیگه از بس تو ترافیک بودم سرم درد میکنه*فعلا برو ولی دیگه ماشینو تو خواب ببینی_(اینم از اون حرفهای همیشگی بود اینو میگفتن ولی بعدش که باید میدادن). باشه بابا . رفتم تو اتاق گرفتم خوابیدم. چشمام گرم شده بود که دیدم دارم میلرزم .گوشی بود گذاشته بودم رو ویبره _بله*سلام بهزاد _سلام سارا خوبی *آره تو خوبی_من بد نیستم چیزی شده سارا*تو دوستمو رسوندیش _دوستت کیه *اون دختره نازنین_اسمش نازنین بود آره من رسوندم.میخواستن بگیرنش منم فراریش دادم .حالا تو از کجا میدونی نکنه آنتن فرستادین هوا*نه زنگ زده بود بهم گفت_خوب تو الان واسه چی زنگ زدی *همین جوری خواستم حالتو بپرسم.راستی بهزاد تو دوست منو از کجا میشناسی_نمیشناسم اتفاقی شد و بعد تمام ماجرارو گفتم یه کم دیگه حرف زدیم راستی به خاطر کادوت مرسی بهزاد_اا قشنگ بود قابل شما رو نداشت. به خاطراینکه اذیتت کردم*انداختمش گردنم همیشه با منه _باشه*خوب دیگه کاری نداری بهزاد _نه دیگه برو به سلامت*خداحافظ_خداحافظ .قطع کردم داشتم فکر میکردم واسه ی خودم که تلفن خونه زنگ زد مادرم برداشت داشت حرف میزد5 دقیقه حرف زد قطع کرد اومد تو اتاق +بهزاد اون دختره کی بوده سوار ماشین کردی؟(وای خدا من چه قدر بدبخت و بیچاره ام ۱۷ سال گذروندم بی هیچ زید بازی و اینکارا کسی چیزی نگفت اما یه رو ز که یه غلط کردم همه دنیا فهمیدن .میگن خدا اون بنده هاش رو که دوست داره فراموش نمیکنه یعنی وقتی میبینه دارن طرف گناه میرن یه مشکل براشون یش میاره تا طرف اون کار نرن ولی آدمی که دیگه توی این خطا بیوفته خدا دیگه ولش میکنه و ....)_کی من سوار کردم؟؟!!!+از کی تا حالا از این کارا میکنی ._خیلی جرو بحث کردیم سر هیچ پوچ آخرش فهمیدم زن همسایه منو دیده بعد زنگ زده به مادرم گفته. اعصابم خرد بود یه مشت محکم زدم به دیوار دستم بی حس شد فکر کردم شکسته.دوباره سردردم شروع شد این میگرنم چیزی به غیر از بدبختی واسه ی من نداشت فقط آرزوی مرگ میکردم فقط میخواستم بمیرم از بس سرم درد میکرد رفتم قرص بخورم دیدم تموم شده ... یه 10 دقیقه نشستم رو تخت دیدم نمیشه سرم داره منفجر میشه هر کاری میکردم بدتر میشد داشت گریه ام میگرفت دنیا دور سرم داشت می چرخید اومدم برم تو پذیرایی سرم گیج خورد افتادم. فقط درد خفیفی رو پشت سرم فهمیدم احساس کردم الان چشمام از حدقه میزنه بیرون .دندونم درد گرفت .تا خواستم بلند شم جلوی چشمام سیاه شد دیگه نفهمیدم.انگار توی یه بیابون بودم یه سایه اونور بیابون بود من پای یه کوه یه دفعه دیدم سایه داره میاد طرفم من داشتم با تمام قدرت میدویدم اما خیلی کند راه میرفتم اما اون سایه با این که آروم میومد به من داشت میرسید تا رسیدم به بالای کوه جون کندم اگه میرفتم اونور کوه همه چی تموم بود اماتا خواستم قدم بردارم منوگرفت بی اختیار خیلی بلند داد زدم. از خواب پریدم دیدم تو یه اتاق که سقفش سفید بودهستم. یه سرم به دستم بود که با حرکتم در اومد واز جاش خون زدبیرون .یه پرستار فوری اومد تو اتاق و دستمو گرفت. روی جای سرم یه گاز استریل گذاشت بعد جاشو تمیز کرد یه پرستار دیگه ام اومد تو دستم از بس بی حس بود نفهمیدم کی دوباره سرم رو وصل کردن. یه دفعه نمی دونم چی گفت به اون یکی پرستار واریوم بود یا والیوم نمی دونم چی بود اصلا نمیشنیدم زدن به لوله ی سرم که باز چشمام سنگین شد و باز خوابیدم .وقتی بیدار شدم یه کم بهتر شده بودم اما تو سرم سرما احساس میکردم دست زدم دیدم بانداژ شده.5دقیقه گذشت که بابام اینا اومدن تو _با اینکه اصلا جون نداشتم وبی حال و کسل بودم _سلام +سلام بهزاد جان حالت خوبه_آره خوبم +اینجا خوش میگذره بهت_آره خیلی اگه میخواین جاها عوض +خدا نکنه اینجا بمونی انشاء... زود تر خوب میشی از اینجا میریم _سرمو واسه ی چی بستن؟+خدا بهت رحم کرد که مادرت فهمید سرت شکافته شده بود 12 تا بخیه خورده_سر من؟!. دست زدم پشت سرم خیلی میخارید جای بخیش_از کجا دونستین؟+وقتی سرت خرده بود به کنج دیواراز بس صداش زیاد بود که مادرت از پذیرایی اومده بود تو اتاقت ازت خیلی خون رفته بود_(من گروه خونیم (اوی-) هستش از اون کمیابها به همه ی گروه خونها میتونه کمک کنه ولی فقط از گروه (اوی -) خون میگیره) خوبی این بود که مال بابام هم همین گروه خونی بود و اگه خدایی نکرده چیزی میشد میتونستیم به هم کمک کنیم. خوب از کیه اینجام بابا+یه روزه که خوابی ولی گاه گاه از خواب میپریدی_آره یکیشو یادم میاد............
. خیلی حال میکردم وقتی رانندگی میکردم همش لایی. ماشین همش رو فلاش بود خوب دیگه ماشین هم برو بودو ما هم کم نمیذاشتیم .میوه رو گرفتم اومدم تو راه دیدم یه پیکان رد شد 2 تا دختر توش بودن با یه پسر آقا رد شدن 20 متر جلوتر یه پیکان از پشت اومد رفت بهشون گیر داد اونام زدن کنار طرف امدکنارشون منم 10 متر جلوتر از اونا وایسادم ببینم چی میشه. ازشون کارت میخواست یارو مال ضابطین بود از اونایی که گیر میدن آقا اینا هیچی نداشتن 1 دقیقه نکشیده دو تا از این پیکانهای کمیته اومدن تا خواستن پیاده بشن یکی از اون دخترا که پشت نشسته بود فرار کردمنم داشتم نگاه میکردم فوری یه سربازاز تو ماشین پرید پایین رفت دنبال دختره بعضی جاها که به دختره نمی رسید فحش های خیلی بدی میداد بهش منم که از کمیته دل خوشی نداشتم افتادم دنبال دختره ببینم چی میشه یه کم مونده بود دختر رو بگیره پیچیدم جلوی سربازه اونم خورد به گلگیر ماشین به دختره گفتم بیا زود باش بیچاره دید چاره نداره سوار شد تا راه افتادم دیدم یه صدا مثل میکرفن داره میاد از آینه دیدم 2 تا پیکانه دنبالمن داره با ویسش داد میزنه بزن کنار.با هر بدبختی بود با سرعت لایی واین کارا در رفتم نذاشتم اون قدر نزدیک بشن که پلاک رو بر دارن آقا در رفتیم اگه میگرفتنم بدبخت بودم دیدم دختره داره گریه میکنه _چیزی نیست گریه نکن دیگه نمیان گممون کردن +اگه دوستم خونمونو بگه بیان بابام منو میکشه_نمیدونم اون دوستت خونتون بلده +میدونه تو کدوم کوچه هستیم _نترس اگه دوستت باشه چیزی نمی گه.بازم داشت گریه میکرد+شما دوست سارا هستین_من آره از کجا میدونی؟!+آخه من تو همون مدرسه هستم امروز دیدم دارین باهاش حرف میزنین_سارا رو از کجا میشناسی+دوستمه خیلی دختر خوبیه_آره میدونم .ببینم اون پسره دوست تو بود یا اون یکی دختره +نه دوست اون بود _خوب تو چرا باهاشون بودی+دوستم اصرار کرد منم رفتم_مگه خودت دوست پسر نداری+نه_منم تا 2 روز پیش دوست دختر نداشتم+جدی مگه ممکنه_حالا که ممکن شده. تو چرا دوست نداری+من باور نمیکنم که تو دوست نداشتی تا حالا _چرا؟؟+آخه ما تو مسیر که میومدیم وقتی میرسیدیم هر کدوم میگفتن ما با بهزاد دوستیم_اسم منو از کجا میدونن+چی میگی حتی میدونن خونتون کجاست بابات چیکارست همه چیتو میدونن_(نه من فکر میکردم فقط ما آمار میگیریم).از کجا!!!!!!!!+نمی دنم میدونن _خونتون کجاست؟ .آدرس داد رفتم داشت پیاده میشد :اگه اومدن در خونمون چی کارکنم_بهش فکر نکن حالا شاید نیومدن .کاری نداری +میتونم ادت کنم بهزاد_مگه آیدی منو داری+آره مگه بهزاد کیانی نیست _چرا !!!.اینو از کجا آوردی+خوب دیگه ممنون از کاری که کردی خدا حافظ_خداحافط
.نمیدونم کی خوابم برد . صبح خودم بیدار شدم از اون اتفاقات نادر بود آماده شدم رفتم اجباری دوستامو دیدم با هم حرف زدیم کلی کلاسو ریختیم به هم هر کاری میکردم نمیگذشت تا زنگ آخر نمیدونم چه جور طی شد با مسخره بازی و اذیت معلمها البته اون روز درسهای تخصصی داشتیم و من تو اون واحدها بهترین شاگرد بوودم چون با عشق علاقه تو خونه کار میکردم .خلاصه تعطیل شدیم منم طبق معمول از دوستای الاف (البته با شوخی میگم چون همشون جزء بهترینهای روزگار بودن و واسه رفیق واقعا جون میدادن ) جدا شدم اونا رفتن پیش زن بچه هاشون منم راه افتادم تو مسیر همش فکر میکردم نمی دونم اصلا مسیر به نظر نیومد دیدم داره از بالا میاد خودم آماده کردم .نذاشتم اون اول سلام کنه_سلام *سلام بهزاد_خوبی سارا. چرا چشمات گود رفته سارا .خیلی چهرش معصوم بود *هیچی_گریه کردی سارا .چرا؟*نه از دیروز اینجوریه ماله دیروزه _یادم اومد پشت وب داشت گریه میکرد بعدش زود رفت حتما باز گریه کرده بود.چرا گریه کردی آخه؟*اا ولش کن بهزاد حالا خوبی .دیدی من بالاخره دوست شدم باهات _نخواستم زده حال بزنم گفتم بزار خوشحالش کنم (خوشبختانه اون مسیر با اینکه دخترها ازش رد میشدن ولی به ندرت کمیته از اونجا رد میشد).من که از خدام بود سارا تازه اگه تو نمیخواستی من به زور باهات دوست میشدم*جدی میگی! پس چرا اولش اذیت کردی؟_آره جدی میگم من تورو خیلی دوست دارم خجالتم نمیکشم اینو به تو بگم*منم دارم بهزاد_چی داری چرا باقیشو نگفتی*منم خیلی کیف و کفش و لباس دارم _بعدش خندید منم خندم گرفت اصلا به دورو بر کاری نداشتم اگه بابامم منو میدید باز با سارا حرف میزدم. خلاصه هر چی دختر بود دیدن من با سارا حرف میزنم و میدیدم که چه جور دارن نگاه میکنن از روی حسادت. خوب سارا خانوم الان میخوای بری خونه یا وقت داری *چرا کاری داری چیزی شده_نه میخوام مهمونت کنم به کیک و ساندیس(پول همرام بودولی لباسهای سارا مناسب نبودمنم صبحونه نخورده بودم)*وای ی ی چه پولدار مرسی ولی من گرسنه نیستم_من که هستم از صبح هیچی نخوردم بیا دیگه یه بار بد بگذرون*باشه ولی هر چی خواستم باید بخریا_ باشه اصلا اگه میخوای مغازرو بردار .خلاصه رفتیم من 2 تا ساندیس با 3 تا کیک خوردم سارا 2 ساندیس با کیک و چیپس ... بابا سارا من غلط کردم کم بخور دل درد میگیری مامات اینا میان منو میگیرن میگن دختر ما رو کشتی *اا غر نزن خودت قول دادی خسیس _ نه بخدا بحث پول نیست ولی توام مواظب باش آخه*من دیروز نهار نخوردم شامم که خوابیدم صبح که صبحانه نخوردم_وای راست میگی سارا؟ بمیرم چی کشیدی هر چی میخوای بخور. خلاصه راه افتادیم به سمت خونشون 15 دقیقه راه بود وقتی نزدیک شدیم گفت *تو خونمونو از کجا بلدی _من من من نمیدونم اتفاقی *آره؟ باشه بعدا بهت میگم _خوب دیگه سارا کاری نداری من برم توام زود برو تا دلواپس نشدن*باشه خداحافظ بهزاد _داشت یادم میرفت.راستی سارا بیا جلو *واسه ی چی_بیا دیگه.اومد جلو گفتم چشماتو ببند .بست .دستتو باز کن بعد کادو رو تو دستش گذاشتم گفتم_بعد اینکه من رفتم بازش کن خداحافظ.
نمی دونم بازش کرد یا نه. من دیگه واینسادم داشتم تو مسیر میومدم همش تو فکر بودم اصلا چی شد که به اینجا رسیدیم؟ چه جوری من با اون دوست شدم؟ اون چه جور قبول کرد؟ خدایا حالا منم یکیو پیدا کردم که باهاش باشم.....
رسیدم خونه تا رفتم تو دیدم مامان +بهزاد کفشاتو در نیار مهمون میخواد بیاد برو میوه بگیر_اه ه ه بابا بذار برسم خونه بعد بیرونم کن+بسه دیگه وایسا پول بیارم_دوره من کاری ندارم اگه میخوای برم سوئچ ماشینو بیار+من نمیتونم بدم بابات اجازه نمیده گواهینامه هم که نداری_حالا کی گواهینامه داره تو این زمونه آروم میرم بخدا. خلاصه با زور سوئچ رو گرفتم و راه افتادم.
منتظر جواب نشدم خیلی واسم سخت بود من که این کارارو نمی کردم حالا جواب ردشنیدم از دخترا بدم میومد همیشه همین جور بودم(البته معذرت واسه حرفم) ولی هر کس یه جوره دیگه. داشتم برمیگشتم خونه پیاده میومدم رفیق همیشه گیم میگرن باز اومده بود سراغم. سردرد وحشتناکی داشتم سینوزیت هم داشتم خیلی حالم بد بود همش به خاطره سارا..... دلم میخواست داد بزنم بمیرم خدا نکنه کسی میگرن داشته باشه اگرم داره سینوزیت نه وقتی سردرد شروع بشه آرزوی مرگ میکنه آدم رسیدم خونه فوری یه دیازپام10میلی و آموکسی کلا 500 انداختم بالا رو تخت دراز شدم آه ه ه خدا جون داشتم میمردم تا قرص اثرکنه طول میکشه چی کار کنم وای ی خیلی بده احساس میکردم مغزم تکون میخوره کم کم داشت خوب میشد تو فکر بودم _اینم از این کار جواب نداد بد جوری لاکم کرد بهتره پیش دوستام چیزی نگم ..... دیدم دارم تکون میخورم* پاشو بهزاد دیرت میشه_ اه کی خوابیدم *پاشو باز نخوابی_نه نه .آماده شدم واسه اجباری(مدرسه) تمام طول مدرسه تو فکر بودم تو فکر دیروز _حالا چیکار کنم الان اگه با دوستاش منو ببینه ... حتما تا حالا به همه گفته_ای خدا عجب غلطی کردم اگه دوستام بدوونن . البته حرفها و کارای هیچ کس منو نمی رنجوند ولی خوب بد بود. تعطیل شدیم بازم تنها بودم میترسیدم از اون مسیر بیام از کاری که کرده بودم پشیمون بودم ._وای داره میاد نه نه چه قدر امروز زیاد شدن این دخترا . ولشون کن لعنت به اونا لعنت به من به سارا سرمو انداختم پایین بازم مثل همیشه صدای خنده های الکی واسه جلب توجه باز سرم پایین بود *بهزاد_این کی بود سرمو بلند کردم سارا بوداسم منو از کجا میدونست من که بهش نگفته بودم. فقط نگاش کردم یه لحظه همه جا ساکت شد همه دخترا داشتن نگاه میکردن *میتونم باهات حرف بزنم_بازم نگاه کردم*شماره داری به من بدی_یاد کار دیروز افتادم.شما بودین میگفتین از پسرا بدتون میاد*داری بدی یا من برم_باز داشت منت میذاشت آخه حرفاشو جوری میزد که آدم خیلی بهش بر میخورد البته منظورم لحن حرفاش بود.بدون حرفی راه افتادم و رفتم میتونستم سنگینیه نگاهشو حس کنم ولی بر نگشتم راه افتادم رسیدم خونه.اصلا اشتها نداشتم رفتم تو اتاقم.به کارم فکر کردم _حقش بود خیلی پر ادعاس .خیلی با خودم حال میکردم جلوی دوستاش زاکس شده بود.من سارا رو میشناختم خیلی دختر خوبی بود البته آمارشو گرفته بودم میدنستم فقط 2تا خواهرن خونشون کجاست یا دوست پسرش کیه(البته تا اون موقع نداشت خیلیا میخواستنش ولی خوب اصلا به کسی جواب نمیداد)اخلاقشم خودم میدونستم .همه چیشو میدنستم.خلاصه من دیگه بهش فکر نکردم و مسیرمو عوض کردم یه 2 هفته ای گذشت.تا رفتم چت دیدم واسم آف گذاشته یه نفر .سارا بود آخه آیدی منو از کجا آورده بود .هیچی واسش ننوشتم.1هفته ایم گذشت تا یه روز دیدم گوشیم زنگ میزنه ناشناس بود._بله بفرمایید*سلام_سلام بفرمایید*نشناختی _نخیر شما؟*این جوری منو میخواستی که به همین زودی منو فراموش کردی_ببخشید فکر کنم اشتباه گرفتین*مگه تو بهزاد نیستی_بله .این شماره ی منو از کجا آورده*من سارام حالا شناختی_شما چرا زنگ زدین به این شماره*چون کارت داشتم بهزاد_این شماررواز کجا آوردین *از دوستم گرفتم _دوستت کیه از کجا آورده *بعدا میگم _کارتونو زودتر بگین من کار دارم*تو خیلی احمقی بهزاد یه احمق خودخواه اگه نمیخواستی با من دوست بشی پس چرا با من حرف زدی ها _من اون موقع به قول شما احمق بودم نفهمیدم حالا هم لطفا دیگه زنگ نزنین اون روزم فراموش کنین*وایسا چرا اینجوری میکنی بهزاد اگه بابت اون روز ناراحتی ازت معذرت میخوام به خاطر خواهرم بود به خدا منظوری نداشتم_ببینید سارا خانوم همه چی تموم شده من فراموش کردم شما هم فراموش کنین نمیخوام بیشتر از این حرفی بزنم که باعث ناراحتیه شما بشه خداحافظ*وایس...._قطع کردم بازم سرم درد میکرد بازم رفیق تنهاییم اومده بود فوری رفتم قرص خوردم
16سالم شده بود.دوستام سرشون با زدبازی گرم بود هر روز اسمه یکی رو میبردن انگار هرکیو جور میکردن یه بار اورست رو فتح میکردن و کلی افه میومدن. شده بود رو کم کنی اسم یه دخترو میبردن بعد هرکی زودتر فک میزد یه اپیدمی شده بود تو گروه اما تو اونها فقط من با هیچکی نبودم و تنها بودم روزگار همین جور گذشت تا شدم سوم دبیرستان به قوله دوستام خارق الاده بودم زیبایی زیادی داشتم اینو از تعریفها و نگاهای دخترا و حتی زنها میفهمیدم خوب طبیعیه که خیلی حال میکردم و غرورم خیلی بالا بود هر کسیو میخواستم کافی بود بهش اشاره کنم و.....
اما از اون همه دختری که دیده بودم از یه نفر خوشم میومد. سارا اسمش این بود واسه گروه ما امار گیری کاری نبود تو دو ساعت همه چیو دونستم .زیاد میدیدمش مسیر یکی بود از مدرسه که میومدیم دوستام میرفتن پی لاشی گری من تنها برمیگشتم خونه البته خودم بیشتر راغب بودم وقتی میومدم 2 تا دبیرستان دخترانه تعطیل میشدن و آره دیگه منم واسه همین تنها میرفتم که یه نگاهی به سارا بکنم خیلیها بهم تیکه میپروندن (دختر)(فکر میکنم متوجه منظور شده باشین دخترا اگه یه پسری رو حالا هر کس تنها ببینن میبندنش به حرف حالا اگه زیادم باشن که دیگه وا ویلاس مثلا میگفتن آقا پسریه لحظه نگاه کن وقتی نگاه میکردم میگفتن نخواستیم چه قیافه ی ضایعه ای منم چیزی نمی گفتم ولی وقتی یه بار دیگه به دختره نگاه میکردم میدیدم بیچاره مثل این آدمهایی که آدم ندیدن نگاه میکنه . اونا تیکه میپروندن که منم با تیکه جواب بدم و از این راه صحبت شروع بشه ولی خوب دیگه ما هم خیلی سگ بودیم وخودمونو میزدیم به فضا) 2ماه میگذشت و نگاهای من فقط به سارا بود هروقت میرسیدم اونجا فقط میخواستم یه لحطه نگاش کنم موقعیت بود ولی تنهایی یه مشکل رو هم داره من که تجربه نداشتم تنهایی روم نمیشد.هروقت بهش فکرمیکردم میگفتم تا ببینمش بهش میگم اما تا میدیدمش زبونم قفل میشد و سرمو مینداختم پایین.خلاصه یه بار که تو خیابمون دیدمش دل رو زدم زمین گفتم یا الان یا اصلا. با خواهر بزرگش بود خواهرش هم مثل خودش بسیار زیبا بود از اونهایی که تو عمرتون شاید دو سه تا ببینین البته بدون آرایش رفتم جلو تا منو دید خودشو گل کرد .البته به خاطره خواهرش بود و گرنه ما که همدیگرو میدیدیم همش به هم نگاه میکردیم میدونست که میخوامش
_ سارا خانوم
خواهرش برگشت تا منو دید
* بله البته خیلی باحال نگاه کرد
_ببخشید من چند مدته که خواهره شما رو دیدم ازشون خوشم اومده میخواستم باهاشون...(بی ادب نذاشت حرفم تموم بشه)
*خیلیا از سارا خوششون میادشما اولیش نیستی نمیشه که هر کی از راه رسید بیاد جلوی آدمو بگیره
_میدونم ولی .. میشه با خودش حرف بزنم
*نه حالا هم برو مزاحم نشو
_فقط یه حرف بهش بزنم بعد میرم . ساناز خواهرش گفت سارا زود بیا اینجا وایسادم
یه کم دور شدیم_سارا میخوام یه چیزیو بهت بگم خودت میدونی چند مدته تورو میبینم ازت خوشم اومده میخوام باهات دوست بشم دیگه زبون بازی بلد نیستم + نه من دوست پسر نمیگیرم از پسرا بدم میاد ....._داشت ناز میکرد . من حرفهامو بهت گفتم همین بودحالا هم برو خواهر جونت وایساده خدا حافظ.